در منزل:
خانواده:به به مبارکه-به سلامتی.خیلی بهت میاد.
من(همین طور که داشتم فکر میکردم چرا باید ضعیف شدن چشمانم مبارک باشد و به سلامتی باشد و این حرفها..):مرسی،خب دیگه حالا که عینکم رو گرفتم برم درس بخونم.
مامان:یعنی شما تو این ١۶-١۵ سال مشکلت عینک بود که درس نخوندی؟؟
من:مامان جان شما یه کم لطافت به خرج بده منو تشویق کن لطفا.اصلا شما تشخص منو ببین با این عینک.
خواهرم:راست میگه خب. تشخص خانوم برو فرق وسط باز کن موهاتو خرگوشی ببند .
راه که میری یه کم اون فک تو ببر عقب که دیگه بشی اصل جنس.
من:بی شخصیت. تو همیشه به چهره ژورنالی من حسادت میکردی...
یک ساعت بعد...
من:واااای....مامان نمیدونی کلمات رو چه خوب میبینم. چه وضوح تصویری جان خودم....
مامان:موقع کتاب خوندن یا اس ام اس بازی؟حداقل خفش کن که صداش یهو به آدم شوک 220 ولت وارد نکنه.
من:وای مامان تو قیافه ات این طوری بود من نمیدونستم؟چقدر ماه بودی تو و من نمیدیدم.
اصلا انگار همه جا روشن تر شده.احساس میکنم متوسط نرخ امید به زندگی در من بالا رفته....
خواهرم:حالا مگه چنده شماره عینکت؟؟
من:نیم-بیست و پنج.
(صدای خنده خانواده محترم با قدرت 1.000.000.000.000 دسی بل به مدت یک ربع ساعت.)
در محل کار:
نقطه نظر رئیس محترم در مورد عینک بنده:قشنگ تر از این هم میتونستی پیدا کنی. من که بهت آدرس دادم که از کجا بگیری.میرفتی مث عینک من میگرفتی.شیک ،سبک،باکلاس،راحت،مارک دار،...
من در ذهنم:آخه نابغه من کلا میخواستم با 50-40 تومن سروته قضیه رو هم بیارم.مگه مخ خر خوردم که برای هفته ای یک ربع استفاده(مدت زمان درس خوندن بنده)برم
n فاکتوریل تومن بدم عینک پوما با قاب تیتانیوم بخرم.شیک ،سبک،باکلاس،راحت،مارک دار،...
من،آنچه به زبان آوردم:آخ، بله حق با شماست.اصلا شما کلا تو انتخاب لباس(چه ربطی داشت)و تیپ و این حرفا واقعا حرفه ای هستین.من همیشه باید تو این موارد با شما مشورت کنم....
پس از پایان مراسم نسب هندوانه زیر بغل رئیس ! اتاق را ترک کردم.
نقطه نظر همکار محترمه(یا به عبارتی دو کلوم هم از مادر عروس بشنو):آخ...عینکی شدی؟چه حیف.نمیشه عمل کنی چشماتو؟یا مثلا لنز بگیری که معلوم نباشه؟اگر احیانا یه وقت احتمالا به فرض محال برات خواستگار اومد با عینک نری جلوشون ها...زشته.کلا سعی کن زیاد ازش استفاده نکنی.چون تا چند وقت دیگه زیر چشمات گود میوفته و سیاه میشه.روی دماغت هم جای عینک میمونه.البته واسه تو خوبه ها.یه کم این بغل های دماغتو جمع و جور میکنه.حالا میخوای چکار کنی بالاخره؟؟
من:والا با این فرمایشات جنابعالی..خودکشی.
در دانشگاه:
-تق تق تق.سلام استاد
استاد:سلام استاد نه جانم.باید بگی استاد اجازه هست بیام سر کلاس؟ترم تموم شد تو محض دلخوشیه ما هم که شده یه جلسه به موقع نیومدی.عینک زدی که تغییر چهره بدی مثلا نشناسمت؟
من:استاد اختیار دارین.واقعا چطور دلتون میاد به دانشجوی متشخصی مثل من اجازه ندید بیام سر کلاس؟حالا شما هیچی ولی بچه ها میخوان از معلومات من استفاده کنن به هر حال...
یک عدد آقای همکلاسی نخاله بی شخصیت:(غیر عینکی!):عزیزم اون که نشانه شخصیت بود ارائه بلیت بودها...نه عینک... هر هر هر هر
------------------------
نتیجه گیری اخلاقی:هر نکنولوژی برای بشر خوب است.به شرط اینکه ابتدا فرهنگ سازی صورت بگیرد.
----------------------------
پ.ن:عزیزم با این عینک چقدر با نمک شدی.
من:یعنی قبلا بی نمک بودم؟