......

دیروز با تو بودم,امروز بی توام,دیروز که با تو بودم بی تو بودم,امروز که بی توام با توام

پایان
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ 

 

اینجا رو فقط به خاطر این راه انداختم که پست."معصومیت از دست رفته" رو  بنویسم.

چون به یه نفر قول داده بودم از خاطره ی قشنگمون بنویسم.

"من نوشتم

و تو خوندی"

بقیه ش دیگه به قول مستر گاد چیز شعر بود.

 

عزیزم.

تورا خدا نگهدار...

بنده میروم به سوی سرنوشت.

--------------------------------

دیگه اینجا نمیام که منو یاد تو بندازه. یاد خاطراتم.


کلمات کلیدی:
 
چشم من بیا منو یاری بکن...
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ 

در منزل:

خانواده:به به مبارکه-به سلامتی.خیلی بهت میاد.

من(همین طور که داشتم فکر میکردم چرا باید ضعیف شدن چشمانم مبارک باشد و به سلامتی باشد و این حرفها..):مرسی،خب دیگه حالا که عینکم رو گرفتم برم درس بخونم.

مامان:یعنی شما تو این ١۶-١۵ سال مشکلت عینک بود که درس نخوندی؟؟

من:مامان جان شما یه کم لطافت به خرج بده منو تشویق کن لطفا.اصلا شما تشخص منو ببین با این عینک.

خواهرم:راست میگه خب. تشخص خانوم برو فرق وسط باز کن موهاتو خرگوشی ببند .

راه که میری یه کم اون فک تو ببر عقب که دیگه بشی اصل جنس.

من:بی شخصیت. تو همیشه به چهره ژورنالی من حسادت میکردی...

یک ساعت بعد...

من:واااای....مامان نمیدونی کلمات رو چه خوب میبینم. چه وضوح تصویری جان خودم....

مامان:موقع کتاب خوندن یا اس ام اس بازی؟حداقل خفش کن که صداش یهو به آدم شوک 220 ولت وارد نکنه.

من:وای مامان تو قیافه ات این طوری بود من نمیدونستم؟چقدر ماه بودی تو و من نمیدیدم.

اصلا انگار همه جا روشن تر شده.احساس میکنم متوسط نرخ امید به زندگی در من بالا رفته....

خواهرم:حالا مگه چنده شماره عینکت؟؟

من:نیم-بیست و پنج.

(صدای خنده خانواده محترم با قدرت 1.000.000.000.000 دسی بل به مدت یک ربع ساعت.)

در محل کار:

نقطه نظر رئیس محترم در مورد عینک بنده:قشنگ تر از این هم میتونستی پیدا کنی. من که بهت آدرس دادم که از کجا بگیری.میرفتی مث عینک من میگرفتی.شیک ،سبک،باکلاس،راحت،مارک دار،...

من در ذهنم:آخه نابغه من کلا میخواستم با 50-40 تومن سروته قضیه رو هم بیارم.مگه مخ خر خوردم که برای هفته ای یک ربع استفاده(مدت زمان درس خوندن بنده)برم

n فاکتوریل تومن بدم عینک پوما با قاب تیتانیوم بخرم.شیک ،سبک،باکلاس،راحت،مارک دار،...

من،آنچه به زبان آوردم:آخ، بله حق با شماست.اصلا شما کلا تو انتخاب لباس(چه ربطی داشت)و تیپ و این حرفا واقعا حرفه ای هستین.من همیشه باید تو این موارد با شما مشورت کنم....

پس از پایان مراسم نسب هندوانه زیر بغل رئیس ! اتاق را ترک کردم.

نقطه نظر همکار محترمه(یا به عبارتی دو کلوم هم از مادر عروس بشنو):آخ...عینکی شدی؟چه حیف.نمیشه عمل کنی چشماتو؟یا مثلا لنز بگیری که معلوم نباشه؟اگر احیانا یه وقت احتمالا به فرض محال برات خواستگار اومد با عینک نری جلوشون ها...زشته.کلا سعی کن زیاد ازش استفاده نکنی.چون تا چند وقت دیگه زیر چشمات گود میوفته و سیاه میشه.روی دماغت هم جای عینک میمونه.البته واسه تو خوبه ها.یه کم این بغل های دماغتو جمع و جور میکنه.حالا میخوای چکار کنی بالاخره؟؟

من:والا با این فرمایشات جنابعالی..خودکشی.

در دانشگاه:

-تق تق تق.سلام استاد

استاد:سلام استاد نه جانم.باید بگی استاد اجازه هست بیام سر کلاس؟ترم تموم شد تو محض دلخوشیه ما هم که شده یه جلسه به موقع نیومدی.عینک زدی که تغییر چهره بدی مثلا نشناسمت؟

من:استاد اختیار دارین.واقعا چطور دلتون میاد به دانشجوی متشخصی مثل من اجازه ندید بیام سر کلاس؟حالا شما هیچی ولی بچه ها میخوان از معلومات من استفاده کنن به هر حال...

یک عدد آقای همکلاسی نخاله بی شخصیت:(غیر عینکی!):عزیزم اون که نشانه شخصیت بود ارائه بلیت بودها...نه عینک... هر هر هر هر

------------------------

نتیجه گیری اخلاقی:هر نکنولوژی برای بشر خوب است.به شرط اینکه ابتدا فرهنگ سازی صورت بگیرد.

----------------------------

پ.ن:عزیزم با این عینک چقدر با نمک شدی.

من:یعنی قبلا بی نمک بودم؟

 


کلمات کلیدی:
 
عرق
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ 

 

هی با خود فکر میکنم...چگونه است که ما ،در این سر دنیا،عرق میریزیم و وضعمان این است.و آنها در آن سر دنیا،عرق می خورند و وضعشان آن است.

نمی دانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خورن آن.

 

 

 

---دکتر شریعتی


کلمات کلیدی:
 
سو ء تفاهم
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ 

من  صفای  عشق  می خواهم از او
تا  فدا   سازم    وجود   خویش  را
او  تنی   می خواهد  از  من  آتشین
تا    بسوزاند  در   او   تشویش  را
او  به  من  می گوید ای آغوش گرم
مست   نازم  کن   که  من  دیوانه ام
 
من   به  او   می گویم   ای   نا آشنا
بگذر  از  من  ‚ من  تو  را بیگانه ام

--------------------------------------------------------------------------

خودش فکر میکنه من عاشق فیزیک دختر کُشش شدم.

نه عزیزم .من عاشق صدات شدم.ترجیح میدم صداتو بشنوم تا اینکه ببینمت.


کلمات کلیدی:
 
دعا
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ 

الهی در شب فقرم بسوزان

                                   ولی محتاج نامردان مگردان

عطا کن دست بخشش همتم را

                                  خجل از روی محتاجان مگردان....

------------------------------------------------------------------------------------------

وبلاگ عزیزم.دوستت دارم


کلمات کلیدی:
 
این تفریحات سالم من
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ 

اه اه اه-حالم به هم می خورد-اصلا شرکتی که آدم را از زندگی بیاندازد باید درش را گِل گرفت.شرکتی که آدم نمیتواند برای خودش هیچ غلطی بکند.جانش را من میکنم پولش را این خپل کوتوله کچل میخورد.کاش در معدن کار میکردم حداقل ساعت کاری ام معلوم بود.کاش حداقل 2 قران حقوق میگرفتم که دلم نسوزد.(اینجا دل استعاره است.)

دلقک سیرک از من بیشتر حقوق میگیرد.آخر یک شیعه 12 امامی تو این شرکت پیدا نمیشود به این بابا بگوید اگر جنابعالی ساعت 2 تشریف می آورید سرکار و تا قبلش هم کسی جرات نمیکند به شما تلفن بزند مبادا از خواب بیدارشوید.خوب مسلمان ،بنده از ساعت 9 صبح اینجا هستم،دیگر 7 شب چشمانم جرم کروی جنابعالی را هم تشخیص نمی دهد چه برسد به صفحه این مانیتور لعنتی.

اون روزی که من انشاا... یک شوهری بیابم و ایشان به رسم همه شوهرهای این سرزمین به بنده بگویند:"لازم نکرده است تشریف ببرید سرکار،ماهی چقدر می خواهند به شما بدهند؟خودم تقبل میکنم.شما خسته میشوی.بنشین خانه به شوهرو بچه هایت برس." آخ که آن روز من همه حرف هایم را به این رئیس خپل کوتوله کچل میزنم و دق دلی ام را خالی میکنم تا یک وقت عقده های درونی ام روی تربیت کودکانم خدایی نکرده تاثیر منفی نداشته باشد.

دلم خوش بود میرویم تاتر یک هملتی میبینیم یک بادی به کله مان میخورد حالمان بهتر میشود یک چهارتا موجود زنده غیر از اینهایی که هرروز در شرکت میبینیم، روئیت میکنیم.با دوستانمان یک آب میوه ای میخوریم و خاطره اش را تا ابد برای خودمان نگه میداریم....

چقدر برای خلق خدا چاخان پاخان کرده بودیم:

-ببین امروز عجیب خسته ام ها-دارم لحظه شماری میکنم برم خونه بگیرم بخوابم.زنگ نزنی بیدارم کنی-حوصله ندارم.

-الهی من بمیرم که تو خسته ای...الهی به 8 قسمت مساوی تقسیم شوم.الهی...

خلاصه با اینکه هوا سرد بودو من کاپشن نبرده بودم و فردا امتحان میان ترم صنعتی3 داشتم و خواهرم خانه تنها بود و شب خیلی دیر میشد تا برگردم خانه،ولی با همه اینها از اعماق وجودم دلم تاتر میخواست.دلم گپ دوستانه میخواست....دلم دنیای جدید میخواست...

---------------------

پ.ن:فکرش را که میکنم میبینم این شرکت ما هم برای خودش تاتری ست.در حد بنز.

 


کلمات کلیدی:
 
کوفت !
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ 

من:استاد توروخدا میشه اینقدر کارخونه سوسیس کالباسو مثال نزنین؟ از گرسنگی همه رو سوسیس  میبینیم به خدا.

استاد:بی جنبه های عزیز،میتونین تشریف ببرین.

تو کمتر از 3 ثانیه خودمو رسوندم سلف پیش دوستام.

من:سلام.احوال پرسی همین جا ملقا اعلام میشه.چی بخوریم؟

الهام:بچه ها دقت کردین این فرزانه مث پسرا همیشه گشنه ست؟ هر هر هر

(راست میگه.نمیدونم چرا مث مذکرا امتداد معده م به دستام میرسه.شایدم وصله به زیر زمین.)

سحر:امروز شبه ماکارونی* داریم.من که نمیتونم بهش نگاه کنم.(تائید و تاکید گروه دوستان)ساندویچ هم که اصلا حرفشو نزن.از نظر سلامتی اصلا صحیح نیست...میدونین این رادیکالهایی که روغن سوخته از خودش آزاد میکنه در ترکیب با اکسیژن هوا...

من:گم شید بابا-من رفتم شبه ماکارونی بخورم.

با استفاده از فنون کاراته و به هرحال نینجا بازی که طی این چهارسال تو دانشگاه یاد گرفتم،موفق شدم یه ظرف غذا بگیرم.قاشق رو کردم تو غذام که یهو یه موجود پرنده از تو غذام پر کشید رفت.

من:چی بود این؟

الهام:پشه بود

من:آها خیالم راحت شد.فکر کردم سوسکه.

(تازه یادم رفت بگم،اومدم صندلی رو از اینور میز بدم اونور ،پایه صندلی رفت تو ظرف غذام.)

سحر:خب حالا یه بیسکوییت بگیر بخور،عصری میریم  رستوران باهم یه چیزی میخوریم.

وای خدا...از بچگی هر وقت رسیدم خونه گفتم مامان گشنمه گفت برو یه کم پنیر با نون بخور تا غذا حاضر شه....

داشتم همین عقده های کودکیم رو واسه سحر توضیح میدادم که یهو یه پسره اومد ظرف غذای منو با اخم برداشت : -مگه نمی بینی اعتصابه ؟

سرمونو که بلند کردیم دیدیم از جلوی سلف شبه ماکارونی چیدن تا وسط محوطه دانشگاه...

خلاصه اون روز هیچی گیرمون نیومد کوفت کنیم.

--------------------

*چیزی شبیه به ماکارونی.(این پیشوند تمامی غذاهای دانشگاه محسوب میشود.

مثال:شبه قیمه - شبه قرمه- شبه کوکتل و الخ )

----------------

1-امروز که داشتم میومدم  بارون میومد.بیشتر دلم میخواست سیگار بکشم و داریوش گوش کنم تا اینکه بیام شرکت.

2-دوتا بچه دبستانی رو دیدم که داشتن راجع به حذف یارانه ها حرف میزدن.

 


کلمات کلیدی:
 
ای به داد من رسیده...
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ 

دیروز عکسم رو تو چشمات دیدم.

دیروز لرزش دلت رو احساس کردم.

دیروز...یه بار دیگه لبخند پیروزی به لبم نشست.

اون لحظه ای که تو داشتی به خاطر "بله" من ذوق مرگ میشدی من به این فکر بودم که "احساسات این یکی کی ته میکشه".


کلمات کلیدی: